85.فیلم خوب
به لطف احسان منصوری عزیز،تا آخر عمرم میدونم چه فیلم هایی ببینم
و چقدر لذت بخشه تجربه کردن زندگی های متفاوت
فیلم خوب دیدن چقدر اهمیت داره واقعا
به لطف احسان منصوری عزیز،تا آخر عمرم میدونم چه فیلم هایی ببینم
و چقدر لذت بخشه تجربه کردن زندگی های متفاوت
فیلم خوب دیدن چقدر اهمیت داره واقعا
این از اون حرف هایی هستش که دلم میخواست به خودم بگم
هرچند بعید میدونم چیزی دستگیرم میشد
چون بشدت معتقدم هیچ حرفی،حتی اونی که خود آینده ات بهت میگه،مثل تجربه کردن نیست
و من باید این تجربه رو زندگی میکردم که به این نظر برسم
اون هم نظرم درباره نقش خانواده در ازدواج
من فکر میکردم که خب تاثیر زیادی نداره
و میگفتم مهم اون طرف مقابله
بله مهم ترین فرد،کسی هست که باهاش زندگی میکنی
ولی اون شخص،چیزی نیست بجز بچه ی یه خانواده
یه خانواده که تاثیرشون رو ناخودآگاه خیلی بیشتر از خودآگاهه
خانواده ایی که کوچکترین عادت های فرد،تا بزرگترین اعتقداتش رو میتونی تو بقیه اعضا هم ببینی
انگار آدما هرچی جلو میرن،نزدیکتر میشن به چیزی که والدینشون هستن
یه نسخه ی یه کوچولو متفاوت از پدر و مادر
و اینکه وقتی با کسی زندگی مشترک شروع میکنی،یعنی خانواده اون شخص رو وارد زندگیت میکنی
و روتین میبینیشون
باهاشون معاشرت داری
و خیلی روی تو میتونن تاثیر داشته باشن
نینی عزیزم،باور کن خانواده ی آدما،خیلی مهمه
خودت رو ببین
درحال تکامل هستی
یه نسخه ی ترکیبی از مامان و بابا
دوباره باشگاه رو استارت زدم
هرچند حرکاتم آروم و پیرمردیه
ولی الان تمااااام تنم درد میکنه
و من دوستش دارم
هرچند که نمیزاره خوابم ببره
امروز کللللییییی به خونه رسیدم
و حتی فلاتر کار کردم
روز طولانی که کلافه هم بودم
راضی ام
یکی از دوستای قدیمی و نسبتا صمیمیم پزشکی قبول شد
بعد از ۵ بار کنکور
براش خوشحال شدم
و برای خودم ناراحت
من تو خونه نشستم و برای ارضای حس کمبودم،یه سری دانشنامه دانلود کردم که بخونم
و دوستام پزشکی و پرستاری میخونن
و میدونم ارتباط مون رو از دست میدیم
ایم چند نفر،تنها دوست های من هستن
و خب هر کدوم شدن دانشجوی یه شهر
بعد هم درگیر شغل و مهاجرت و...
چرا باید به ارتباط شون با من،ادامه بدن؟؟
منم که تو خونه میمونم
بدون هیچ دوستی
و باید دلخوش باشم به ارتباط با اقوام شوهر!
من با زندگیم چکار کردم؟؟
مبحث کنکور،مثل یه سیاهچاله من رو تو خودش میبلعه
مخصوصا که میم مخالفه
جالبه!تو عقد نامه حق تحصیل و اشتغال ازش گرفتم
ولی این اوضاعمه
با کار کردن اوکی نیست
با کنکور اوکی نیست
قبول دارم کنکور اذیتم میکنه
اسمش که میاد،یاد تموم ناکامی هام میفتم
حس حماقت و خودسرزنشگری من رو فلج میکنه
ولی میم با این رفتار هاش،اون بخش از کارای خونه رو که دوست داشتم هم از جلو چشمم انداخته
بچه دار شدن که دیگه بماند
دو ساله تراپی میرم
و نتونستم با کنکور لعنتی تکلیفم رو مشخص کنم
نه بیخیالش میشم
نه مشغولش
باید چکار کنم ؟؟؟
میم
نمیدونم دید و نظر خانواده ام انقدر من رو تحت تاثیر قرار میده
یا رفتارهای آزار دهنده ات برام واضح تر میشه
یعنی بنظرم دو حالت وجود داره
البته که من خیلی اذیت میشم و تحت فشارم
ولی خب برام جالبه بفهمم دلیلش رو
میم
حالت اول اینه که به حدی رفتارت مورد تایید اعضای خانواده ام نیست که حتی وقتایی که صرفا تو جمع شون قرار گرفته ام و هیچ اتفاق خاصی نیفتاده،کار ها و حرفات میره رو مخم
و حتی یکی دو روز بعدش هم هی بهت فکر میکنم
به ویژگی های بدت
به اینکه چقدر اذیت میشم
حالت دوم هم اینه که مثل یه زخمه این قضیه
هر بار با دیدن خانواده ام زخمم تازه میشه
انگار یادم میفته رفتار هات نرمال نیستن
اذیت میشم
و اینکه حق با منه
اما خب یکی دو روز بعدش،با یادآوری خوبی هات،انگار خودم رو قانع میکنم که نه تنها شوهر خوبی هستی ،بلکه شاید من در حد تو نیستم
میم
دوباره افتادی رو روال دیر خوابیدن و بازی کردن و غر زدن
این غر زدن هات انگار دفاع پیش از حمله ان
خودت شروع میکنی به غر زدن،قبل اینکه من بهت چیزی بگم
همش هم شاکی میشی از اوضاعت
انگار که من مسئولشم
همونطور که من رو مسئول میدونی برا بیدار شدنت
بهم میگی لابد برات مهم نیست ،وگرنه بیدارم میکردی
چطور میتونی همیشه انقدر حق به جانب باشی ؟
میم
اینطوری میتونم باهات آینده ای داشته باشم؟؟
نمیدونم
اصلا اون میم محکمی نیستی که تا پیریم رو باهات تصور میکردم
هیچی برات مهم نیست
نه دعوا شدن،نه تحقیر شدن،نه تهدید شدن،نه از دست دادن
یه مرد بوگندویی که کاهای خونه پیشکش،به کارهای شخصیت هم نمیرسی
یه راننده افتضاح که مدام پرخوری میکنه و آروغ میزنه و باد روده در میکنه
یه ریشویی که انقدر مسواک نزده که از دور بوی دهنش آزار دهنده است
یه بداخلاقی که کلاس هاش رو میپیچونه و کم کاری میکنه برا شغلش و زحمت های پارتنرش رو کم میشمره
کسی که انگار میترسه شریک زندگیش پیشرفت کنه
تو حتی باعث شدی از فکر مادر شدن هم تنم به لرزه بیفته
مادر بچه ای که تو باباش باشی شدن ،ایده خوبی نیست
قشنگ نیست
پره از تبعیض و سختی و کوتاهی از طرف پدرش
من هنوزم دوست دارم
ولی نمیدونم تا کی میتونم دووم بیارم
ولی نزدیکه روزی که ازت دل بکنم
بالاخره تمومش میکنم
و از همین الان ناراحت روز های خوب تو ام
روز هایی که من دیگه نیستم و تو هم انگار چیزی از دست ندادی
روزهایی که من درجا زدم و تو پیشرفت کردی
زندگی با تو رو دوست ندارم...
چند شب پیش به قدری زخمی که روی پام هست درد داشت،که رفتم اورژانس
کاملا ملتهب
نزدیک ده روزه که کوچکترین بهبودی نداشته
طبق معمول،پزشکی که شیفت بود با دید تحقیرآمیز کلی توپید بهم
من همیشه سعی میکنم کادر درمان رو درک کنم
خستگی شون،سر و کله زدن شون با انواع آدما،...
ولی خب هیچوقت نفهمیدم چرا این خشم شون رو روی مریض خالی میکنن؟
فارغ از هر چیزی،قطعا دلیلی داره که الان اینجایی
یا علاقه ،یا اجبار،یا بخاطر درآمد،...
هر چی باشه،مسببش من مریض نیستم که
با اینکه هنوز که هنوزه دلم پیش پرستاریه،موقعی که کارم به بیمارستان می افته،پشیمون میشم
و تو ذهنم مقایسه کردم با میوه فروشی که عصر همون ریز دیدمش
بعد از حساب کردن خرید های ما،یه پیر مرد ازش قیمت پرسید
گفتش میشه کمتر حساب کنی؟
و میوه فروش براش کشید و ازش پولی نگرفت
آدما تو هر جایگاهی که باشن،میتونن رفتارشون خوب یا بد باشه
و من دلیلش رو نمیدونم هنوزم
به قدری حوصله ام سر رفته که نهایت خلاقیتم این بود برم حموم و موهام رو بندازم جلو صورتم و با گردن خم شده رو به جلو،شامپو و ماسک بزنم
الان یه بی حوصله ام که گردنش درد داره
حتی توان بیرون رفتم رو هم ندارم
انقدرررر پرخوری کردم که دارم میترکم
و حالم از هیکلم بهم میخوره
میخوام با یه لباس مشخص(اگه تنم رفت،با نیم تنه و شلوارم)،هر هفته عکس بگیرم
میم پیشنهاد داد باشگاه رو شروع کنم
و به محض گرفتن حقوق،میرم
خورد و خوراک هم رعایت میکنم
رژیم نمیتونم بگیرم،چون نمیتونم گرسنه بمونم
بعد از اون گرسنگی،چنان به خوردن میفتم که همه چی بهم میریزه
با برنامه جدید و کمک مامان،خونه روبه راهه
خدا کنه بتونم سایز کم کنم
چون هییییچ لباسیم تنم نمیره
و احساس بدی به خودم دارم
راستی میخوام مدام سبزیجات بخرم و هر روز سالاد بخورم
خیلی سالاد دوست دارم
البته بدون مایونز باید باشه
کسب مهارت ،و در نتیجه کسب درآمد هم فعلا هیچ
همین که خل نشدم،کافیه
کاش یاد بگیرم زخم هام رو نکنم
زخم روی پام رو برای هزارمین بار کندم،و قشنگ چال افتاده
خیلی درد داره
میم
چرا هرچی میخوام از چیزای دیگه بنویسم،بازم به تو میرسم؟؟
خیلی راحت بهم میگی حرف نزن
با صدای بلند
انگار تمام زحماتت رو من به باد میدم
تو هی کار میکنی،من هی خرج و عشق و حال
این وسط هم حق تو ضایع میشه
میم
اینطوری نیست
امشب فکر میکردم به اینکه طبق توصیه اطرافیان ،رفتارم رو عوض کنم
و میدونی چیه ؟
این کار،روی تو جواب میده
ولی من دوست ندارم بخاطر تو،عوض شم
درک نکنم،غر بزنم،داد بزنم
چی میشه انقدر که مدارا میکنم،کمک میکنم،مهربونم،به چشمت بیاد
اگر رفتارم با تو عوض شه،دیگه منی باقی نمیمونه
بشدت ذهنم مشغوله
رفته رفته،بدتر میشی
تصمیم درست چیه؟؟
دیروز که حسابی به خونه رسیدیم با مامان
امروز ولی بعد از تعویض پلاک،با مامان اومدیم خونه خاله
درباره اخلاق های میم حرف میزنیم
مغزشون سوت میکشه از کارهای میم
خودم هم تو فکرم
اذیت میشم
خیلی زیاد
کاش لااقل میتونستم با مشاورم حرف بزنم
واقعا تو حقم اجحاف میشه
چکارت کنم میم
حتی اگر خونه مجردی داشتم ،کار هام همین قدر بود
آشپزی و نظافت و....،کارهای اداری،همه کارهای ماشین،...
خسته ام
مامانم ۶.۵ صبح اومد
واقعا ۶.۵
و تا همین الان،نان استاپ کار کردیم
خیلی خسته شدم
دارم میمیرم ولی کوتاه نمیاد
یه سوراخ سمبه هایی رو میسابه که تا حالا ندیدم
برای اولین بار،به مامانم گفتم بیاد کمکم برا کارای خونه
البته که خودش تعارف زد
و صد البته که نمیخوام خسته و اذیت شه
و از همین الان استرس ایراد گرفتن هاش رو گرفتم
ولی خب برار بیاد،حضورش باعث شه کارای خونه تموم سه
انقد طول کشیده که دیگه خل شدم
و به هیچ کار دیگه ام نمیرسم
بعنوان تنوع و اقدام برای تحول خونه،کابینت ها رو بهم ریختم
ظرفارو تو ماشین گذاشتم،ولی از صبح فقط کف میبینم
هرکاری کردم درست نشد
حالت تهوع و سرگیجه دارم
میم همچنان ادامه میده به رفتار هاش
بهم میگه باید کاری کنی خوب شم،ولی هر پیشنهادی میدم،رد میکنه
فکرش رو بکن داشتم به بیرون رفتم فکر میکردم،ولی میم مخالفت میکنه تنها برم،و خودش هم نمیاد
کاش لااقل میرفتم خونه مامان
حتی اون هم ازم دریغ میکنه
لعنت بهت میم
لعنت به حال خوب و بدت