<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>تمرینی برای نوشتن</title>
<link>https://hamanblahblah.blogfa.com</link>
<description>صرفاً برای تبدیل افکار به کلمات</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 25 Apr 2026 17:49:54 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>آوارگی </title>
<link>https://hamanblahblah.blogfa.com/post/531</link>
<description>با بدبختی با گوشی میم و فیلترشکن گرونش وصل شدم آخه یه نوشتن تو وبلاگ چیه که ازت بگیرنش خودم کم بدبختی دارم، این شرایط هم روش تو نوت گوشیم بعضی روزها به هوای اینجا مینویسم یعنی چی میشه؟ بخدا که توان آوارگی رو دیگه ندآرم کاش از دوستای اینجا که در واقع تنها دوست هایی ان که دارم خبر داشتم</description>
<pubDate>Sat, 25 Apr 2026 17:49:54 +0330</pubDate>
<dc:creator>hamanblahblah</dc:creator>
<guid>hamanblahblah.blogfa.com/post/531</guid>
</item>
<item>
<title>پناه</title>
<link>https://hamanblahblah.blogfa.com/post/530</link>
<description>اگر اشتباه نکنم همین تابستون گذشته بود که یه روز خونه ی مادربزرگ جمع بودیم پدربزرگ به بابا گفت این چه زنیه گرفتی و هی طولش داد و تکرارش کرد حتی خود بیشعورم کلی خندیدم به حرص خوردن مامان بابا به بابابزرگ تذکر داد، اما پدربزرگ ادامه داد یهو مامان گفت اگر پدرم زنده بود، باز هم به خودتون اجازه میدادین باهام این رفتار رو داشته باشین؟ و گریه اش گرفت خب من الان چکار کنم ؟ عالم و آدم به خودشون اجازه میدن اذیتم کنن حتی اگر نکنن، از سر ترحمه حتی وقتی ازدواج کرده</description>
<pubDate>Fri, 27 Feb 2026 05:18:41 +0330</pubDate>
<dc:creator>hamanblahblah</dc:creator>
<guid>hamanblahblah.blogfa.com/post/530</guid>
</item>
<item>
<title>لعنتی</title>
<link>https://hamanblahblah.blogfa.com/post/529</link>
<description>میم خوبی میکنی، خوبی میکنی، خوبی میکنی و بعد گند میزنی به همه چی گیر دادی به رابطه من هم آسمون زمین بیاد، رابطه ی محافظت نشده نخواهم داشت همین میمچه رو هم این مدلی انداختی بیخ ریش من و وقتی میپرسم بنظرت من جسمی و روحی، فارغ از تمام اتفاقا ، میتونم باردار شم؟ خیلی ریلکس میگی چیه مگه میم در لحظه تنفر و خشم زیادی رو توم بیدار میکنی درحدیکه خودم رو بزنم کاش نبودی کاش میمچه نبود لعنت بهت</description>
<pubDate>Thu, 26 Feb 2026 18:45:23 +0330</pubDate>
<dc:creator>hamanblahblah</dc:creator>
<guid>hamanblahblah.blogfa.com/post/529</guid>
</item>
<item>
<title>بزرگ </title>
<link>https://hamanblahblah.blogfa.com/post/528</link>
<description>همیشه تو ذهنم سوال بود یعنی من کی اونقدری بزرگ میشم که به طعم تلخ و گس بادمجون، علاقمند شم؟ امروز رفتیم بیرون میم تو صف سنگک وایساد و چند تا خرید بابا یاد اون همه وقت هایی افتادم که می‌رفتی اون سر شهر و تو صف نان چای وایمیستادی و برام داغ و تازه میاوردی دم در خونه برای اولین بار تو زندگی مشترک مون ، بادمجون خریدیم امشب سرخش کردم، با مرغ و گوجه بابا، همیشه دوست داشتی بادمجون زیادی سرخ شه شامی کباب هم همین میشد که مامان دو مدل میپخت یه مدل نازک و زیاد سرخ</description>
<pubDate>Thu, 26 Feb 2026 16:51:18 +0330</pubDate>
<dc:creator>hamanblahblah</dc:creator>
<guid>hamanblahblah.blogfa.com/post/528</guid>
</item>
<item>
<title>تکراری </title>
<link>https://hamanblahblah.blogfa.com/post/527</link>
<description>مادرشوهر ساعت ۲ اومد و الان رفت من و میم خوابیدیم میمچه رو نگه داشت و حتی کارهای خونه رو انجام داد اما با رفتنش بهم ریختم همینطور که با خواب هایی که میبینم بهم میریزم همه اش خواب مامان و بابا مخصوصاً مامان تو هه اشون میدونم که مردن اما سعی میکنم با بغل کردنشون، با کنارشون بودن، یکم از بی‌قراری ناخودآگاهم کم کنم اما بیشتر بهم میریزم امروز صبح مزار هم رفتم اما گریه ام نگرفت که نگرفت حالم بدترینه و انگار واقعاً واقعاً یه چیزی تو حلقمه حتی ملچ ملوچ های میمچه</description>
<pubDate>Thu, 26 Feb 2026 13:28:10 +0330</pubDate>
<dc:creator>hamanblahblah</dc:creator>
<guid>hamanblahblah.blogfa.com/post/527</guid>
</item>
<item>
<title>تحمل...</title>
<link>https://hamanblahblah.blogfa.com/post/526</link>
<description>میم انقدررررر پررویی که در جوابم میگی میدونی به چی فکر میکنم؟ به تموم اون وقت هایی که چیزی رو خراب میکنی و من چیزی نمیگم و به روت نمیارم کاش همیشه ی خدا انقدر حاضرجواب و حق به جانب نبودی پلی استیشن کوفتیت رو جمع کردم ازت پرسیدم تا کی میخوای کار نکنی؟؟ خرج خونه و بچه چی میشه ؟ و گفتی نمیخوام باهات حرف بزنم میم بزار یه چیزی رو لااقل اینجا بگم پشیمونم حساب مون رو یکی کردم هرچی پول نقد و حساب بانکی مامان و بابا بود رو به حساب خودمون اضافه کردم ازش پلی استیشن</description>
<pubDate>Wed, 25 Feb 2026 21:04:21 +0330</pubDate>
<dc:creator>hamanblahblah</dc:creator>
<guid>hamanblahblah.blogfa.com/post/526</guid>
</item>
<item>
<title>صبح زود</title>
<link>https://hamanblahblah.blogfa.com/post/524</link>
<description>هیچوقت فکر نمیکردم ۵ کیلو آدم، بتونه اینجوری همه چیز رو دست خودش بگیره هر روز قبل از ۸ بیدار باش اعلام میکنه باید باهاش بازی کنی و شیر بدی و تعویض و... حسابی که خوابت پرید ، خودش میخوابه هر روز مشغول خونه میشم و همه چیز سر جاشه، تا لحظه ای که میم بیدار میشه دیروز خونه رو دسته گل کردم و تا ۶ عصر هم دوام داشت الان؟ در همه ی کابینت ها باز یه کوه ظرف کثیف که مناسب ماشین ظرفشویی نیستن و باید با دست شسته شن کل وسایل میمچه بهم ریخته و هزاران شلختگی و کثیف کاری</description>
<pubDate>Wed, 25 Feb 2026 05:11:27 +0330</pubDate>
<dc:creator>hamanblahblah</dc:creator>
<guid>hamanblahblah.blogfa.com/post/524</guid>
</item>
<item>
<title>تا کجا؟</title>
<link>https://hamanblahblah.blogfa.com/post/523</link>
<description>چطور نمردم؟ چطور نمیمیرم؟ مگه نمیگن مردن سخته ؟ از این زنده بودن من که سخت تر نیست مگه جون دادن چه شکلیه ؟ چقدر دوام میارم؟ هی کش میام هی کش میام هی کش میام</description>
<pubDate>Tue, 24 Feb 2026 15:34:20 +0330</pubDate>
<dc:creator>hamanblahblah</dc:creator>
<guid>hamanblahblah.blogfa.com/post/523</guid>
</item>
<item>
<title>هر لحظه</title>
<link>https://hamanblahblah.blogfa.com/post/522</link>
<description>تا سر حد زیادی خسته شدن، خودم رو سرگرم کارهای خونه و میمچه میکنم بیرون میریم وبلاگ دوست هام رو میخونم اما میدونی مشکل چیه؟ غذا که میپزم، بهشون فکر میکنم به غذاهای مورد علاقه ی بابا به اینکه فقط یکبار تو عمرم رشته پلو پختم و اون هم شبی بود که مامان شهرستان بود و بابا تنهایی شام اومد خونه مون همون هم از مامان پرسیدم چطور درست کنم از صبح هیچی نخوردم خواستم تخم مرغ آبپز کوفت کنم، یادشون افتادم یاد تخم مرغ های مامان من احمق چرا دستور پخت غذاها رو ازت نگرفتم</description>
<pubDate>Tue, 24 Feb 2026 14:19:19 +0330</pubDate>
<dc:creator>hamanblahblah</dc:creator>
<guid>hamanblahblah.blogfa.com/post/522</guid>
</item>
<item>
<title>میمچه</title>
<link>https://hamanblahblah.blogfa.com/post/521</link>
<description>چند باری صداش رو ضبط کردم و عاشق حرف زدن هاشم یه سری رفتار هاش که بدم میومد رو انقدر ادامه داد که بامزه است الان در نظرم مثلا چند مدل پستونک گرفتیم ، اما دوست داره پارچه بجوه یقه لباسش، لبه قنداقش، ... چند مدل پوشک عوض کردیم اما دوست نداره تو پوشک کارش رو انجام بده بعضی وقت ها قشنگ معلومه میخواد بغلم بمونه، و حتی وقتی خوابش عمیق شده، میزارمش تو گهواره، بیدار میشه و تا بغلش نکنم آروم نمیگیره انگشت های پاهاش تپل و خوردنی ان اما دستش مثل میم، کشیده است خیلی</description>
<pubDate>Tue, 24 Feb 2026 07:03:41 +0330</pubDate>
<dc:creator>hamanblahblah</dc:creator>
<guid>hamanblahblah.blogfa.com/post/521</guid>
</item>
</channel>
</rss>
