رو مبل نشستم و میمچه، با تپل ترین و نرم ترین لپ های دنیا، کنارم خوابه

مامان میم هم رفت خونه اشون و باز هم تنهاییم

امروز یه حمام حسابی رفتم

یکم هم به خونه رسیدم

انجام دادن یه سری کارهای هر چند ساده، واسه چند دقیقه هم که شده، هواسم رو پرت میکنه

خیلی دلتنگ و بی قرارم و فکر هم نکنم به این زودی ها بهتر شم

پنجشنبه مراسم چهلم پدر و مادرمه، و نمیدونم اصلا میتونم برم یا نه

هرچند بجز سر مزارشون رفتن، کار خاصی قرار نیست انجام بشه

برا هیچکدوم از مراحل، نخواستم کار خاصی انجام بشه

ساده ترین مراسم، ساده ترین سنگ قبر ،...

اگر به تجملات بود ، تجملاتی ترین کارها رو میکردم

اما هیچی قرار نیست تفاوتی تو اوضاع پدر و مادرم یا من، ایجاد کنه

بشدت دلم میخواد بپردازم به ادامه ی دیبیت های علی بابایی زاد

و حتی دیبیت های آذرخش مکری رو هم شروع کنم

ببینم کی فرصت میکنم

هر روز کلی حرف تو سرم میچرخه

و وقتی میام بنویسم ، هیچ کدوم یادم نمیان

بزرگترین قفلی مغزم شده اینکه وسایل قشنگ شون رو چکار کنم

دیدن شون خوب میکنه حالم رو، یا بدتر؟

نمیدونم

حالا حالاها که تصمیم نمیگیرم

فقط بشدت رو مخم رفته

دلم میخواست برم و ماشین شون رو هم ببینم

اما میمچه ی قشنگم هر وقت بیرون میریم، شبش خیلی بی قراری میکنه

از عالم و آدم دلخورم

همچنان حالت تهوع دارم

برا کارهای خونه خیلی تنبل شدم

و از هیچی، راضی نیستم

خیلی رنج میکشم، شاید خیلی بیشتر از ظرفیتم

راستی ظرفیتم چقدره ؟؟