پایان وبلاگ
اگه از آخرین پستی که گذاشتم، یک ماه میگذره ، یعنی دیگه قرار نیست پست جدیدی ثبت بشه
یا مرده ام
یا میمچه یه چیزیش شده ، که همون من مرده ام
این یه مورد رو دیگه نیستم
نمیشه
نمیتونم
اگه از آخرین پستی که گذاشتم، یک ماه میگذره ، یعنی دیگه قرار نیست پست جدیدی ثبت بشه
یا مرده ام
یا میمچه یه چیزیش شده ، که همون من مرده ام
این یه مورد رو دیگه نیستم
نمیشه
نمیتونم
پگاه جون، تو که انقدر نالانی از سختی زندگی، چی شده که چند روزه حتی فرصت نمیکنی درست و حسابی بیای بلاگفا؟
ده کیلو سبزی قرمه سرخ کردم، کرفس برا خورش و خوراک فریز کردم، لوبیا سبز و نخودفرنگی رو زنعمو زحمتش رو کشید،و هزاران فعالیت دیگه
خسته ام؟
خیلییییییییی
اما همینکه یه کاری بجز کارهای میمچه رو انجام میدم، حس خوبی دارم
یه جوریه قضیه برام
هر سال انجام میدادم این کارها رو، یه سریش رو با مامان، یه سریش رو تنهایی
اما امسال یه نمه وصلم میکنه به زندگی، این پر کردن فریزر
دیشب با میم حرف زدیم
گفتم که اگه تا عروسی خواهرت با هم باشیم، نه من میام، نه اجازه میدم میمچه بیاد
چون هی مادرشوهر به میمچه میگه توی عروسی عمه ات برقصییییا،...
چه زجری کشیدم دوران نامزدی
عجب احمقی بودم
بیخیال
یه چیزی که هست اما زیاد اذیت نمیشم، احساس بی خونگیه
پریروز که رفتم بالکن، پرده گیر کرد به در، و ناخودآگاهم گفت که ای وای، پرده ی مامان، بفهمه پوستم رو میکنه وسواس خانوم!
به خودم اومدم و دیدم مامان نیست و من تو خونه اشم
اما دلم خونه ی خودم رو میخواد
پ.ن: دوست دارم سر صبر کامنت ها رو بخونم و فکر کنم و جواب بدم، برا همینه که دیر تایید میکنم، معذرت میخوام، خیلی نظرات دوستام برام ارزشمنده
تو خانواده ی ما، کلا بحث کردن جایگاهی نداشت
و این خیلی تاثیر داشته تو بحث نکردنم
یعنی یه چیزی رو میخوام، یکبار میگم، شد شد ، نشد دیگه هیچی
اما میم
انقدررر پافشاری
انقدددر تکرار
تا به خواسته اش برسه
یعنی خیلی وقت ها کوتاه میام که فقط ساکت شه
رفتیم و مقدار قابل توجهی خرید کردیم
من کلا زیاد خرید کردن رو دوست ندارم
انقدرررر فکرم درگیر میشه که الان چی داریم، چقدر داریم، تا کی میرسه و... که گرون تر خریدنش بهتره برام
اما همین کلی خرید خیلی گرونی که از کارت من حساب شد، بنظرم تا سه ماه کفاف بده
دیگه از این بیشترش رو نخریدم
خسته ام
خیلی زیاد
برای بار هزارم میگم، کاش میمچه رو تو شرایط بهتری داشتم
که انقدر کلافه و عصبی نمیشدم
اون هم تو این سنش که خیلی خیلی بامزه است
لطفاً لطفاً جواب بدین، حتی شده خصوصی
بعنوان کسی که توانایی تحلیل و تصمیم گیری رو از دست داده، میپرسم
میم هی تو گوشم میخونه که بهتره بریم و اندازه ی حداقل یکی دو سال، مواد خوراکی و بهداشتی و دارو و... بخریم
اما من مخالفم
میگم هرچقدر هم اوضاع بد بشه، ما هم مثل بقیه، یه کاریش میکنیم
لااقل تو اطرافیان خودم کسی رو ندیدم همچین کاری کنه
اندازه ی ده سال هم وسیله بگیریم، باز باید با اطرافیان به اشتراک بزاریم و زود تموم میشه
خب چرا الان اونها سفر برن و تفریح کنن، بعد من از خودم بزنم و برای آینده چیزی بگیرم؟؟؟
شما ها همچین کاری کردین؟ چیزی گرفتین؟
چند روزیه به رها کردن میم و میمچه فکر میکنم
خیلی جدی
بزار من هم یکبار شونه خالی کنم از مسئولیت
چون بی مسئولیتی میم، هر روز خسته تر و فرسوده ترم میکنه
همه میگن مشکلتون پیش پا افتاده است
آخه کی سر خوابیدن دعوا میکنه؟!
هیچکس درک نمیکنه وقتی این کار مسخره هر روز تکرار میشه، چقدر آزار دهنده و ناعادلانه است
میمچه بدون من، بزرگ میشه
نمیدونم توسط کی و به چه سبکی
اذیت میشه، میدونم
اما مگه من اذیت نمیشم؟؟؟
هشت ماه و نیمه که درست نخوابیدم
خواب بیکیفیت
نه استراحتی، نه تفریحی
وقتی پنج صبح بیدار میشم که میمچه لااقل دو ساعت دیگه بخوابه، میبینم میم مشغول بازیه
سهم من از زندگی این بود؟؟
دوباره داریم از کارت بانکی من خرج میکنیم
بچه پوشک نداشت
خسته ام
اونقدر که به رها کردن جگر گوشه ام فکر میکنم...
نمیدونم خودم زیادی حساس شدم، یا راهی هست برای این مشکل
من بعد از اون اتفاقات و مخصوصا بعد از زایمان، هرکسی که میومد خونه ام، در یخچال و کابینت رو باز میکرد و راستش برام مهم نبود
اما الان که یخورده بهترم و سعی دارم کنترل شرایط رو به دست بگیرم، دوست ندارم کسی این کار رو انجام بده، مخصوصا بی اجازه
مثلا امروز تماااام کابینت ها رو زیر و رو کردم که یه گوشت کوب پیدا کنم
انگار تو خونه ی خودم با وسایل خودم غریبم
به زنعمو توضیح دادم که وقتی اینجایی، ترجیح میدم میمچه رو سرگرم کنی، و خودم به کار های خونه برسم
متوجه شد و تمام
اما مادرشوهر و مادربزرگ متوجه نمیشننننن
میگم فلانی جان، وقتی وسایل رو جابجا میکنی، من به سختی پیداشون میکنم
دوست دارم خودم کاهاری خونه، مخصوصا آشپزخونه رو انجام بدم
اما هربار که مادربزرگ میاد، هرچیزی که دلش میخواد رو جای جدیدی میذاره
مادرشوهر هم همینطور
بعد اینطوری نیست که بگم پگاه جان، لااقل تو کوتاه بیا و به چیدمانشون عادت کن
هر کدوم روش خودشون رو دارن و روش دیگری رو قبول ندارن
درصورتیکه اگر میمچه سرگرم باشه، خودم به راحتی به کارها میرسم
تازه یه خرده هم میمچه ازم دور میشه و از سر و کولم بالا نمیره
یعنی هییییچ نیازی نیست همچین زحمتی بکشن
اما میکشن
و اعصاب من خورد میشه
۸ ماه و ۲۸روز از رفتن مامان و بابا میگذره
دیگه هیچوقت قرار نیست همدیگه رو ببینیم
و من و بچه ام، تا ابد بیکس شدیم
اما یه سری حرف ها گاهی میاد تو سرم که نمیتونم هیچوقت جایی بگم
پدر و مادر خوبی بودن
بچه ی خوبی بودم
و مرگ شون، من و زندگیم رو کن فیکون کرد
ولی واقعیت اینه انقدررررر برای اطرافیان هزینه میکردن، که انگار دیگه چیزی برای من نمیموند
اطرافیانی که تو این شرایطم، بارها فحشم دادن
هزینه منظورم هم مادیه، هم وقت و انرژی و...
چند روزیه به اینکه من جهاز نخریدم و با میم در حد رفع نیاز وسیله گرفتیم فکر میکنم
همیشه گفتم انتخاب خودمون بوده و...
اما شاید باید بهشون فشار میاوردم که جهیزیه تهیه کنید
سیسمونی تهیه کنید
میدونی چی میگم؟
اونها همه چیزشون رو پای اطرافیان میریختن، از این سمت هم من درخواستی نمیکردم
تو تمام طول بارداریم، یکبار از احدی من یه ظرف غذا نگرفتم
تمام خونه رو جمع کردم برای اسباب کشی، نه مامان و نه کس دیگه ای یکبار نیومدن
فقط چون نمیتونستم ، یه روز خاله ام و مامانم اومدن و خونه جدید رو تمیز کردن
که تا حالا شونصد بار خاله گفته مننننن براااات اسباب کشی کردمممم
انقدر مهمون داشتن، که یکباااار به خودم اجازه ندادم بگم باردارم و میام اونجا استراحت کنم
یا هوس فلان چیزو کردم
انقدر بخاطر دانشگاه نرفتن و ازدواج کردنم تو ذهنت و پیش بقیه، بدم رو گفتی، که هیچکس من و میم رو آدم حساب نمیکنه
مامان.کاش شبی که فهمیدین با میم دوستم، نمیگفتی زودتر تکلیف تون رو مشخص کنید که آبرومون نره
کاش باهام حرف میزدین و منصرفم میکردین، به جای اینکه سالها تحقیرم کنید
اگر هم منصرف نمیشدم، لااقل الان که مثل خر تو گل گیر کردم، میگفتم اونها تلاش شون رو کردن
کاش تعریف های اطرافیان رو از بچه های عقب مونده اشون انقدر راحت باور نمیکردین و هر روز تو ذهن تون کوچیک و کوچیک تر نمیشدم
بخدا که من دلم نمیومد ازتون چیزی بخوام
بخدا که همیشه عاشق تون بودم
بخدا که الان دلتنگ ترینم
کاش نمیرفتین
اگر به فکرم بودین، برمیگشتین
اما هیچوقت اونقدر که باید، دوستم نداشتین
وگرنه که چرا باید روز تعطیل، وقتی دختر پا به ماهت چشم انتظارتونه، تصادف کنی
چکار کردین باهام؟؟؟؟
میم
آلارم گذاشته بودی
بعد از اینکه اون بدبخت دو ساعت خودش رو کشت، بیدار شدی
رفتی نون تازه بخری😂
حتی میمچه رو هم بردی
آخ متنفرممممم از این ورژن بعد از دعوات
ولی عیب نداره، ادامه بده
من هم ادامه میدم
که بویی نبری از تصمیمم
عمو و زنعمو امنن
اما میترسم از شانس گندم، دزد بزنه
بهرحال مدارک رو چک میکنم دور از چشمت
و میدم عمو نگهداره
خیلی چیزها پیش تو ان
حتی رمز ایمیل مامان و بابا
اطلاعات حساب های بانکی شون
خلاصه هممممه چی
دونه دونه همه رو ازت میگیرم
بعدش هم از وکیل کمک میگیرم
شاید برای حضانت میمچه، ازم باج بگیری
نمیدونم
ولی میجنگم
دندم نرم، میخواستم میمچه رو نیارم
اما حالا که آوردمش، نمیزارم هر روز بی مسئولیتی ها و توهین هات رو ببینه
میم با مامان و باباش اومدن اینجا
عمو و زنعمو هم اومدن
کیف مدارک و طلاها رو آورد
حتی پلی استیشن و تبلت رو هم برده بود
سوسکی همه رو گذاشتم تو اتاق
و الان که همه رفتن و میم هم رفت بدرقه اشون، گذاشتم یه جا، که سر فرصت قایمشون کنم
یک پدری از میم درآرم من
بقیه هم که طبق معمول قضیه رو تقلیل دادن به اینکه خب شرایط جامعه سخته
وایسا پاییز شه، میره سر کار
باشه وایمیستم
سر فرصت قشنگ همه رو با وکیل در میون میزارم
وقتی میگم هیچکس نمیتونه میمچه رو ازم بگیره، با لبخند میگین آرهههه عزیزممممم
من اگه پگاه باشم، میم رو از زندگیمون حذف میکنم و با میمچه میرم
قوی باش توروخدااااا
کسی رو نداری پگاه
برا میمچه هم که شده قوی باش
پ.ن:
به توصیه ی دوستان اینجا و عموم، گفتم الان به پلیس زنگ میزنم و اعلام سرقت میکنم
و میمی که میگفت توهم زدی و اصلا همچین کیفی نداشتیم و من بی خبرم ، گفت فکر کردم عصر کلا از خونه رفتی، همه رو برداشتم که دزد نبردشون
عصر میمچه رو بردم بیرون
برگشتم خونه
میم رفته خونه باباش
یه سری وسایل برده، من جمله کیفی که توش مدارک و طلا بود
و الان منکر میشه