۸ ماه و ۲۸روز از رفتن مامان و بابا میگذره

دیگه هیچوقت قرار نیست همدیگه رو ببینیم

و من و بچه ام، تا ابد بیکس شدیم

اما یه سری حرف ها گاهی میاد تو سرم که نمیتونم هیچوقت جایی بگم

پدر و مادر خوبی بودن

بچه ی خوبی بودم

و مرگ شون، من و زندگیم رو کن فیکون کرد

ولی واقعیت اینه انقدررررر برای اطرافیان هزینه میکردن، که انگار دیگه چیزی برای من نمیموند

اطرافیانی که تو این شرایطم، بارها فحشم دادن

هزینه منظورم هم مادیه، هم وقت و انرژی و...

چند روزیه به اینکه من جهاز نخریدم و با میم در حد رفع نیاز وسیله گرفتیم فکر میکنم

همیشه گفتم انتخاب خودمون بوده و...

اما شاید باید بهشون فشار میاوردم که جهیزیه تهیه کنید

سیسمونی تهیه کنید

میدونی چی میگم؟

اونها همه چیزشون رو پای اطرافیان میریختن، از این سمت هم من درخواستی نمیکردم

تو تمام طول بارداریم، یکبار از احدی من یه ظرف غذا نگرفتم

تمام خونه رو جمع کردم برای اسباب کشی، نه مامان و نه کس دیگه ای یکبار نیومدن

فقط چون نمیتونستم ، یه روز خاله ام و مامانم اومدن و خونه جدید رو تمیز کردن

که تا حالا شونصد بار خاله گفته مننننن براااات اسباب کشی کردمممم

انقدر مهمون داشتن، که یکباااار به خودم اجازه ندادم بگم باردارم و میام اونجا استراحت کنم

یا هوس فلان چیزو کردم

انقدر بخاطر دانشگاه نرفتن و ازدواج کردنم تو ذهنت و پیش بقیه، بدم رو گفتی، که هیچکس من و میم رو آدم حساب نمیکنه

مامان.کاش شبی که فهمیدین با میم دوستم، نمیگفتی زودتر تکلیف تون رو مشخص کنید که آبرومون نره

کاش باهام حرف می‌زدین و منصرفم میکردین، به جای اینکه سالها تحقیرم کنید

اگر هم منصرف نمیشدم، لااقل الان که مثل خر تو گل گیر کردم، میگفتم اونها تلاش شون رو کردن

کاش تعریف های اطرافیان رو از بچه های عقب مونده اشون انقدر راحت باور نمیکردین و هر روز تو ذهن تون کوچیک و کوچیک تر نمیشدم

بخدا که من دلم نمیومد ازتون چیزی بخوام

بخدا که همیشه عاشق تون بودم

بخدا که الان دلتنگ ترینم

کاش نمیرفتین

اگر به فکرم بودین، برمیگشتین

اما هیچوقت اونقدر که باید، دوستم نداشتین

وگرنه که چرا باید روز تعطیل، وقتی دختر پا به ماهت چشم انتظارتونه، تصادف کنی

چکار کردین باهام؟؟؟؟