صحنه
همه اش یاد کامنتی میفتم که چند وقت پیش گرفتم
انگار زندگیت، فیلم سینماییه
همین الان جلو روم میمچه رو میبینم
که داره هفته ی دوم زندگیش رو تجربه میکنه
و اون طرف پدربزرگ
که از شدت لاغری، فقط استخوان و پوسته
بحدی لاغر شده که اصلا اون قیافه رو نداره
اما معلوم نیست داره آخرین روزهای زندگیش رو طی میکنه، یا قراره سالهای سال این وضعیتش ادامه پیدا کنه
لخت لخته
یه لایه ملافه روش کشیدن
که بیشتر از این زخم بستر نگیره
مامان بزرگ که رسماً رد داده
همه اش حرف میزنه، حرف های تکراری
عموم بعنوان تنها بچه ی باقی مانده، مستأصل و درمانده نمیدونه چکارشون کنه
و من فقط یه ناظرم و تو ذهنم هزار و یک فکر میگذره
و همچنان حالت تهوع بی پایانم
و چشمای خیسی که خیلی حرفه ای شدم تو قایم کردنشون
این چه مدلشه؟
همه طور اتفاقی، به بدترین شکل ممکن باید برامون بیفته
و یه سری آدم هستن که روح شون هم از همچین چیزایی باخبر نیست