آشوب
حالم بدترینه
امروز رفتیم سر مزار
بخاطر چهلم، حسابی شلوغ بود
میمچه رو خونه پیش مادرشوهر گذاشته بودم
و حسابی زار زدم
الان هم حالم بدترینه
میمچه شب ها خیلی اذیت میکنه
و گریه هاش رو برنمیتابم
دیشب صد بار بهش گفتم زهرمار، و عذاب وجدانش یقه ام رو گرفته
حس میکنم مامان خوبی نیستم
و این باعث میشه کمتر دوسش داشته باشم
دلم میخواد بغل بقیه باشه
چون پیش من آروم نیست
چون خودم آروم نیستم
آشوبم و روز به روز، بدتر میشم
نمیتونم وارد جریان زندگی شم
چکار کنم؟
میدونم آخر سر، میم هم ازم خسته میشه...
میم خوب من
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ دی ۱۴۰۴ ساعت 23:2
توسط همان بلابلا
|