حالم بدترینه

امروز رفتیم سر مزار

بخاطر چهلم، حسابی شلوغ بود

میمچه رو خونه پیش مادرشوهر گذاشته بودم

و حسابی زار زدم

الان هم حالم بدترینه

میمچه شب ها خیلی اذیت میکنه

و گریه هاش رو برنمیتابم

دیشب صد بار بهش گفتم زهرمار، و عذاب وجدانش یقه ام رو گرفته

حس میکنم مامان خوبی نیستم

و این باعث میشه کمتر دوسش داشته باشم

دلم میخواد بغل بقیه باشه

چون پیش من آروم نیست

چون خودم آروم نیستم

آشوبم و روز به روز، بدتر میشم

نمیتونم وارد جریان زندگی شم

چکار کنم؟

میدونم آخر سر، میم هم ازم خسته میشه...

میم خوب من