هروقت که به ذهنم میرسه کاش با پدر و مادرم فلان کار رو انجام میدادم

کاش همیشه پیششون بودم

کاش بحثی نبود

کاش...

یه تو دهنی محکم به خودم میزنم

نمیتونم جلوی هجوم این کاش ها رو بگیرم

اما خب واقعیت اینه که من هم همین یکبار زنده ام

مگه چکار کردم

مگه چی گفتم

همه با پدر و مادرشون بحث شون میشه

نباید خودمو با نوشته های اینجا، قضاوت کنم

من اینجا بی پرده از عمیق ترین حس هام نوشتم

همیشه بچه ی خوب و مودب و درس خونی بودم

دبیرستان که دیگه رد دادم

اما نذاشتم نگران شن

اونجایی برا بار اول تو ذوق شون خورد که کنکور رو افتضاح دادم

بعدش فقط خواستم تجربه کنم

همیشه از ازدواجم ناراضی بودن

خب من دوست داشتم این یه باری که زنده ام، روزها و شب هام رو با میم شریک شم

با میمی که اگر نبود، الان من هم نبودم

بچه دار شدنم ناخواسته بود

بچه ای که اگر نبود، نمیدونم چطور میتونستم دیوونه نشم

من اگر خیلی با پدر و مادرم حرف نمیزدم، چون به هم راه نمیدادیم

من نمیتونستم بی سانسور باشم

چون انقدر حرص میخوردن و عکس العمل شدید نشون میدادن، مه نمیخواستم اعصاب شون بهم بریزه

من کلا آدم بغلی و ماچی نیستم

دلم براشون لک زده، اما نمیتونم تا آخر عمرم تو سرم خودم رو سرزنش کنم

من بچه ی بدی نبودم

اون ها هم پدر و مادر بدی نبودن

زود رفتن

داشتن کم کم حالشون بهتر میشد

با میمچه هم بهتر تر میشدن

خیلی سخت گرفتن

خیلی ناراحت موندن

اوضاع داشت کم کم درست میشد

آخ من بمیرم برا اون صورت های سرد تون که دیگه چیزی ازشون نمونده...