برا تولد میم، به دوستم سپردم یه کیک کوچولو و یه دسته گل بگیره

میم رو سورپرایز کردم و خیلی خوشحال شد

مناسبت ها همیشه برام مهم بودن

اما برا روز پدر کاری نکردم

پیرالسال برا بابا ساعت گرفتیم

همون ساعتی که تو تصادف دستش بود و شکسته اش رو با انگشترش تحویلم دادن

چون عکس العمل اش رو دوست نداشتم(کادو رو به پسرعموم نشون داد، و دوست نداشت بعنوان روز پدر ازش یاد بشه ،نکنه که ناراحت بشه پسرعموم)

من هم پارسال کاری نکردم تا جاییکه یادمه

امسال هم که هیچ

فقط میخوام به رسم هر سال، تولد مامان براش گل بگیرم

تولد های خودم هم میرم پیش شون

همین

بقیه ی رفتن هام، رندومه

مثل همین امروز

که رفتیم

میمچه رو به مامان میم سپردم و تو ماشین منتظر ما موندن

با میم نشستیم کنار مزار شون

و زاااار زدم

آخه این که نشد زندگی !

دلم برا خونه اشون تنگ میشه ، برم سر مزار

دلم برا خودشون تنگ میشه، برم سر مزار

دلم برا دستپختش تنگ میشه، برم سر مزار

چقدر برم؟؟

چقدر زار بزنم؟

چطور تا آخر عمرم اینجوری ادامه بدم؟

چرا دقیقه به دقیقه سخت تر میشه آخه؟

انگار تازه میفهمم چرا میگفتن الان داغی نمی‌فهمی

دارم آتیش میگیرم...